همه طبقه سوم بودیم خاله شون تازه اومده بودن خونمون هنوز عرق اومدنشون خشک نشده بود یهو یه صدای مهیب اومد و بعد خونه شروع کرد به لرزیدن هیچ کس از جاش تکون نمی خورد همه منتظر بودیم خونه رو سرمون خراب بشه ...دایی دویید و مبینا رو از کنار در برداشت و با مبینا رفت تو در خالم میگفت ول کنید حالا که داریم میریم بذارید همه با هم بریم من محمد رضا رو برداشتم و همه به طرف در حمله ور شدیم و تند تند از پله ها پایین میرفتیم اصلا نمی دونستیم چی کار داریم میکنیم من و اقای برادر دوییدیم رفتیم حیاط این در حالی بود که در به طرف کوچه نزدیک تر بود و همه اونجا رفته بودن . تو حیاط که رفتم روی پله ها نشستم و شروع کردم به گریه کردن این دفعه به جای خونه خودم می لرزیدم تا نیم ساعت همون جا بودیم بعدش همه رفتیم سراغ تلویزیون که متوجه شدیم زلزله 5.9 ریشتر بوده .... همه جا حرف از تهران میزدن هیچ جا نمی گفت برای قم قراره چه اتفاقی بیفته ..... خلاصه این که دشب خواب به چشم هیچ کس نیومد.... اغراق نکردم اگه بگم که مرگ و عزرائیل و جلوی چشمام دیدم .... ولی من یه چیزی رو اعتراف میکنم تو اون لحظات تنها چیزی که به ذهن آدم نیمیرسه اینه که تو چارچوب در وایستاده یا بره یه جای مطمئن همه نگران هم دیگه بودیم
خدا سر هیچ کسی نیاره تو هیچ جای دنیا ...... ![]()
