صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو
سبزینهء آن گیاهِ عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش من
از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است
با سلام و عرض خسته نباشید خب... این یه آپ اجباریه! مثل توفیق اجباری! حالا عرض می کنم چرا. خب اگه از اول بگم دیگه تا آخر نمی خونید!
هوا خیلی بغل کردنیه! یعنی عالیه. حرف نداره. سرد و پاییزی. با نم بارون ملایم. هوای سرد با برگای زرد... ولی خب این مسئله بغرنج! کنکور مگه میذاره ما چیزی رو بغل کنیم!
دقت کنید من آدمی هستم به غایت خوابالو... ققنوس میگه بی خاصیت! به غایت دوستدار رختخواب... حالا فرض بفرمایید این منِ همیشه مستِ خواب، باید ساعت 7 از خواب برخاسته. ساعت 8 کتابخونه باشم. 1 بیام خونه. ساعت 3 هم کلاس تا 6. شب هم مجله و فیلم و کتاب! ساعت 12 خواب ... و دوباره همون برنامه... پس من کی یه دل سیر بخوابم
.... اون وقت میگن آمار اعتیاد بالاست!
یه سوتی از حضرت ققنوس... حتما می دونید که محیط کتابخونه چقدر ساکته... و اگه بخوای مثلا یه کیک یا بیسکوییت بخوری باید کلی بابت صدایی که تولید میکنه درد وجدان بگیری! حالا فرض بفرمایید در این اثنا! به موبایل من اس ام اس اومد... البته رو silent بود ولی چون رو میز بود صداش پیچید. ققنوس با تخصص فراوان گوشی منو گرفته میگه بده واست درست کنم. سرکار به جای اینکه vibre رو خاموش کنه، silent رو خاموش کرد! واسه اینکه نتیجه کارشو ببینه، یه اس ام اس امتحانی هم به گوشیم زد... که بعد مشخصه چی شد... صدای اس ام اس که خنده ی بچه ست، باعث شد کلی کله به طرف ما بچرخه... و بعد غیب شدن ما زیر میز از خجالت! دقت کنید خجالت! نه خنده!!!
اینم از درس خوندن ما!
واقعا تو روح کنکورررررر...! ![]()
خب بریم سر اصل مطلب! یعنی هیچ کی یادش نیومد امروز چه روزیه؟! یه فرصت دیگه.... شما 10 ثانیه فرصت دارید.... بازم یادتون نیومد؟ خب مثل اینکه خودم باید آستین هارو بالا بزنم! امروز تفلد نخودیمه! یعنی وبلاگم... تولدشhappy ... بیا شمع هارو بفوت، که صد سال زنده و شاداب و سرخوش باشی! مثل خودم! ![]()
زیاده عرضی نیست...
قربوووون همگی. ![]()
بای بای.
تولدش مبارک ایضا!
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیستم
سلام... سلام... سلااااااااام.
راستش تو این مدت که غیبت داشتم٬ مدام درحال درس خوندن بودم. هفته ای پنجاه ساعت. و روزی حدودا ۱۰ الی ۱۵ ساعت مطالعه داشتم! همه ی این اوصاف٬ از به روز نکردنم مشخصه مگه نه ؟؟؟!!!اصلا به این موضوع فکر نکنید که کامپیوترم خراب بود. مودمش سوخته بود. اصلا !!! چرا بهتون ناحق میزنید؟! من خودم نخواستم طرف کامپیوتر بیام! و هیچ عامل داخلی یا خارجی در این امر خطیر موثر نبود!!!
امروز استاد با عصبانیت از کلاس رفت بیرون. بس که این بچه ها لوس بازی در اوردن و حرف زدن. حق داره بنده ی خدا. بعد از کلاس بچه های تجربی روی میز افتاده بودن و داشتن درصدهای آزمون زیست هفته گذشته رو میدیدن. اون وسط صدای خوشحال صدف رو شیندم که جیغ میکشید: آخ جون... من اول شدم و من هم از اونجایی که اندکی حوصله در وجودم نبود٬ اصلا طرف میز نرفتم. این در حالی بود که با شنیدن صدای صدف ازحسودی داشتم می ترکیدم. شروع کردم غر غر کردن که چرا منی که از اون بیشتر درس میخونم نتیجه بدتری گرفتم. در طول راه هم که با ققنوس بودم مدام با خودم کلنجار میرفتم٬ تا این که صدف بهم زنگ زد. گفت: کره خر کجایی؟!
من: پایین پل هستم چی میگی ؟
صدف: احمق تو ازمون زیست نفر اول شدی!
من: ![]()
مطمئنی؟
صدف: اره اول فکر کردم من اول شدم ولی درست که دیدم متوجه شدم که دوم شدم و تو اول شدی.
از خوشحالی بلند زدم زیر خنده و پریدم بغل ققنوس. باورم نمی شد. از خودم شرمسار شدم که من چرا این قدر عجول هستم و زود قضاوت میکنم!!!!
پ.ن۱ : ققنوس جان این شعر و فقط به خاطر و یاد تو نوشتم!
پ.ن ۲:نمیدونم چرا پس از نوشتن این پست احساس میکنم دماغ به مقدار متنابهی بزرگ شده! به نظر شما ربطی به پاراگراف اول داره!!!؟
پ.ن۳: هنوز از حرفاش تو شک هستم یعنی راست میگفت؟!!!
