تبليغاتX
نخودی
خداحافظ
به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست ....

من همین جوری الکی ، یه هویی تصمیم گرفتم وبلاگ یزنم و حالا هم همین جوری الکی ، یه هویی تصمیم گرفتم دیگه ننویسم .

اخه وبلاگی که دو ماه یه بار به روز بشه که فایده ای نداره . نه این که برای به روز کردن حوصله یا وقت نداشته باشم ، چیزی که زیاد دارم وقته !!!! ولی احساس میکنم حرفی برای گفتن نداشتم و ندارم . قبلا دلیل وبلاگ زدنم این بود که خاطراتم و یه جا ثبت کنم و با کلی آدم درد دل کنم از فکر و عقاید و دل مشغولی هام بنویسم ولی نشد ، نتونستم شاید جسارتشو نداشتم شاید ..... ( پاک شد ) . فکر میکنم وبلاگهایی مثل وبلاگ من ، یه روزی دیر یا زود به بن بست میرسن ، خسته میشن و در اخر هم تصمیمی مثل تصمیم من میگیرن  

خب حالا تصمیم گرفتم دیگه ننویسم ، همین جوری ، هیچی نشده همه چیز که نه ولی خب بعضی چیزها سر جاشه .منظورم این که خیلی اوضاع خیط و نگران کننده نیست . شاید بعد ها دوباره اومدم و نوشتم . هر موقع که احساس کنم میتونم . بعد ها ممکن تابستون همین امسال باشه وشاید خیلی بعد تر ولی حتما در اینده خواهم نوشت ....

دلم برای نوشتن ، دوستام ، و این فضا تنگ میشه خیلی ، خیلی ، خیلی .....

من دیگه میرم و شما می مونید این غم سترگ !!! تحمل کنید میتونید

خداحافظ !

 

 

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:40 PM توسط نخودی |
HAPPY

 صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو

سبزینهء آن گیاهِ عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

 در ابعاد این عصر خاموش من

 از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

 بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

 و خاصیت عشق این است

 

 با سلام و عرض خسته نباشید خب... این یه آپ اجباریه! مثل توفیق اجباری! حالا عرض می کنم چرا. خب اگه از اول بگم دیگه تا آخر نمی خونید!

هوا خیلی بغل کردنیه! یعنی عالیه. حرف نداره. سرد و پاییزی. با نم بارون ملایم. هوای سرد با برگای زرد... ولی خب این مسئله بغرنج! کنکور مگه میذاره ما چیزی رو بغل کنیم!

دقت کنید من آدمی هستم به غایت خوابالو... ققنوس میگه بی خاصیت! به غایت دوستدار رختخواب... حالا فرض بفرمایید این منِ همیشه مستِ خواب، باید ساعت 7 از خواب برخاسته. ساعت 8 کتابخونه باشم. 1 بیام خونه. ساعت 3 هم کلاس تا 6. شب هم مجله و فیلم و کتاب! ساعت 12 خواب ... و دوباره همون برنامه... پس من کی یه دل سیر بخوابم  .... اون وقت میگن آمار اعتیاد بالاست!

یه سوتی از حضرت ققنوس... حتما می دونید که محیط کتابخونه چقدر ساکته... و اگه بخوای مثلا یه کیک یا بیسکوییت بخوری باید کلی بابت صدایی که تولید میکنه درد وجدان بگیری! حالا فرض بفرمایید در این اثنا! به موبایل من اس ام اس اومد... البته رو silent  بود ولی چون رو میز بود صداش پیچید. ققنوس با تخصص فراوان گوشی منو گرفته میگه بده واست درست کنم. سرکار به جای اینکه vibre  رو خاموش کنه، silent  رو خاموش کرد! واسه اینکه نتیجه کارشو ببینه، یه اس ام اس امتحانی هم به گوشیم زد... که بعد مشخصه چی شد... صدای اس ام اس که خنده ی بچه ست، باعث شد کلی کله به طرف ما بچرخه... و بعد غیب شدن ما زیر میز از خجالت! دقت کنید خجالت! نه خنده!!!

اینم از درس خوندن ما!

واقعا تو روح کنکورررررر...!

خب بریم سر اصل مطلب! یعنی هیچ کی یادش نیومد امروز چه روزیه؟! یه فرصت دیگه.... شما 10 ثانیه فرصت دارید.... بازم یادتون نیومد؟ خب مثل اینکه خودم باید آستین هارو بالا بزنم! امروز تفلد نخودیمه! یعنی وبلاگم... تولدشhappy ... بیا شمع هارو بفوت، که صد سال زنده و شاداب و سرخوش باشی! مثل خودم!

زیاده عرضی نیست...

قربوووون همگی.

بای بای.

تولدش مبارک ایضا!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 8:10 PM توسط نخودی |
خرخون نامه
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم

 موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت

هستم اگر میروم  گر نروم نیستم

سلام... سلام... سلااااااااام.

راستش تو این مدت که غیبت داشتم٬ مدام درحال درس خوندن بودم. هفته ای پنجاه ساعت. و روزی حدودا ۱۰ الی ۱۵ ساعت مطالعه داشتم! همه ی این اوصاف٬ از به روز نکردنم مشخصه مگه نه ؟؟؟!!!اصلا به این موضوع  فکر نکنید که کامپیوترم خراب بود. مودمش سوخته بود. اصلا !!! چرا بهتون ناحق میزنید؟! من خودم نخواستم طرف کامپیوتر بیام! و هیچ عامل داخلی یا خارجی در این امر خطیر موثر نبود!!!

امروز استاد با عصبانیت از کلاس رفت بیرون. بس که این بچه ها لوس بازی در اوردن و حرف زدن. حق داره بنده ی خدا. بعد از کلاس بچه های تجربی روی میز افتاده بودن و داشتن درصدهای آزمون زیست هفته گذشته رو میدیدن. اون وسط صدای خوشحال صدف رو شیندم که جیغ میکشید: آخ جون... من اول شدم و من هم از اونجایی که اندکی حوصله در وجودم نبود٬ اصلا طرف میز نرفتم. این در حالی بود که با شنیدن صدای صدف ازحسودی داشتم می ترکیدم.  شروع کردم غر غر کردن که چرا منی که از اون بیشتر درس میخونم نتیجه بدتری گرفتم. در طول راه هم که با ققنوس بودم مدام با خودم کلنجار میرفتم٬ تا این که صدف بهم زنگ زد. گفت: کره خر کجایی؟!

من: پایین پل هستم چی میگی ؟

صدف: احمق تو ازمون زیست نفر اول شدی!

من:  مطمئنی؟

صدف: اره اول فکر کردم من اول شدم ولی درست که دیدم متوجه شدم که دوم شدم و تو اول شدی.

از خوشحالی بلند زدم زیر خنده و پریدم بغل ققنوس. باورم نمی شد. از خودم شرمسار شدم که من چرا این قدر عجول هستم و زود قضاوت میکنم!!!!

پ.ن۱ : ققنوس جان این شعر و فقط به خاطر و یاد تو نوشتم!

پ.ن ۲:نمیدونم چرا پس از نوشتن این پست احساس میکنم دماغ به مقدار متنابهی بزرگ شده! به نظر شما ربطی به پاراگراف اول داره!!!؟

پ.ن۳: هنوز از حرفاش تو شک هستم یعنی راست میگفت؟!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 2:16 AM توسط نخودی |
مورفی نامه
من پنجره ای باز شده رو به شمایم

دیوار نمی خواست خودم را بسرایم

ماندم که در ان اجر و این شیشه ٬ چه فرق است

وقتی که کسی هوش ندارد به صدایم

 

سلام

دقیقا٬ درست همون سالی که من باید بشینم برای کنکور لعنتی بخونم :

 باید علاوه بر مرض ۴۰ چراغ خونیم مرض همشهری جوان خونیم و نسیم خونیم  هم گل کنه !

 و باید تازه یادم بیفته که کلی کتاب تو قفسه ی اتاقم هست که باید بخونمشون !

و باید یادم بیفته که که خیلی از کتاب های شریعتی هست که هنوز نخوندم همین طور کتاب های دولت آبادی !

و دقیقا تازه همین امسال صدا و سیما باید یادش بیفته که هر چی برنامه و سریال باحال مثل مدار صفر درجه داره بپخشونه !

دقیقا همین امسال اقای برادر باید  آرشیو فیلم هاشو به من بده و از اونجایی که یه چیز محال هست که فیلم دستت باشه نبینی برای من معضل آفرین شده

دقیقا همین امسال باید فامیل تصمیم بگیرن بعد از سه سال دسته جمعی برن شمال !

دقیقا همین امسال پسر خاله جان باید عروسی بگیرند و حسرت رفتن به عروسیش که یکی از آرزو هام بوده رو به دلم بذاره !

دقیقا همین امسال اقای برادر باید تصمیم بگیرن که تعطیلات عید جشن عروسی بگیرن ...

و دقیقا اموزشگاه باید دو هفته تعطیلی رو جوری تنظیم می کرد که مصادف با شروع ماه رمضون (که البته قابل حل هست ) و سفر کاری بابا و سربازی رفتن اقای برادر بشه

و اخریش هم برای امروز هست٬ این که شب نشستم یک ساعت لغت خوندم و کل کرامر خوندمم یه ربع هم نشد ولی استاد گرامی بر خلاف گفتشون ۵ تست از لغت دادن و بقیه گرامر

 و دو دقیقا دیگه که بنا به دلایلی نمی نویسمشون 

 با وجود این اتفاقات اکه یه اپسیلون هم به قوانین مورفی اعتقاد نداشته باشی٬ معتقد میشی اره عزیزم ...!

مامان و خواهرم رفتن مشهد پیش فامیل ها عشق و حال و سایلی هم اومده قم مثلا برای این که من تنها نباشم فقط همین !

دلیل غیبت چند هفته ای وجودسایلی هست چون از اونجایی کامپیوتر تو اتاق اقای برادر هست و ایشون هم همش اونجا به نوعی تلپ یا مودبانش ساکن هستند  نمیشه اپید !

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 5:17 PM توسط نخودی |
از هر دری سخنی...
ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه ی کین پوشانده است

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و هیچ کس فکر نکرد

 که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست....

از اونجایی که بیکار بودن و آپیدن رابطه مستقیمی با هم دارند٬ ما تصمیم به آپیدن نمودیم. ما یعنی٬ من و ققنوووووس جوووون...

اینارم ققنوس می تایپه! نه از اون جایی که نوشته: ققنوس جووون... از اون جایی که ویرایشش عالیه! و مثل من ـ یعنی نخودی ـ تو نوشته گند نمی زنه! Yahoo Default Smileys-36

تابستون گرم و کلافه کننده در زندگی ما چمبره زده! ( بابا جمله ادبی!!!)

هوا بس ناجوانمردانه گرم است...( بابا اخوان!!!)

حال و هوای این روزام کنکوری شده... همش کلاس و جزوه ... تست... اه این کنکور دست از سر ما برنمی داره اخه چه دلیلی داره  من کنکور بدم ... چه دلیلی داره به خاطر کنکور لعنتی مسافرت نرم .... من مسافرت میخوام .....

***

مریم جون از من دعوت کرده که پنج نفر از افرادی که تو زندگیم ناثیر داشته رو بنویسم 

۱. بابا جونم٬ همیشه هر وقت مشکلی برام پیش میومد و میاد با صحبتهاش بهتر از هر چیزی آرومم میکنه

۲. مامان جونم ٬ بعضی وقتها این قدر باحال کارمو جفت و جور کرده که تا شش ماه بعدش هنوز تو کفش می موندم

۳. اقای برادر ٬ تو همه ی تصمیم هایی که میخواستم بگیرم با کارهایی که تو انجام دادنشون دو دل بودم هم یارم بوده

۴. ققنوس جونم ٬به جرات میتونم بگم که اصلا فکر نمی کردم که یه دوست تا این حد بتونه رو من تاثیر داشته باشه

۵. ...... ٬ همه تاثیر ها نباید که مثبت باشه این یه نفر تاثیر منفی داشته ولی بیم خوندن این وبلاگ توسط اون ٬ من و از ذکر نامش منع کرد

خب با تشکر از مریم جونم به خاطر دعوتش منم از مژده جون  ٬ عمو جون ٬ نیلوفر جونم می دعوتم

پ.ن ۱: *** تا قبل از این علامت مربوط یه روز چهارشنبه هست که به همراه ققنوس نوشتم بعد از اون هم مربوط به امشب هست

پ.ن ۲:دو روزه که قم داره بارون می یاد ولی با این وجود هوا هنوز گرمه !!!

 

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 1:51 AM توسط نخودی |
دیروز در خانه ی ما زلزله امد....
دیروز در خانه ما زلزله امد....

 همه طبقه سوم بودیم خاله شون تازه اومده بودن خونمون هنوز عرق اومدنشون خشک نشده بود یهو یه صدای مهیب اومد و بعد خونه شروع کرد به لرزیدن هیچ کس از جاش تکون نمی خورد همه منتظر بودیم خونه رو سرمون خراب بشه ...دایی دویید و مبینا رو از کنار در برداشت و با مبینا رفت تو در خالم میگفت ول کنید حالا که داریم میریم بذارید همه با هم بریم من محمد رضا رو برداشتم و همه به طرف در حمله ور شدیم و تند تند از پله ها پایین میرفتیم اصلا نمی دونستیم چی کار داریم میکنیم من و اقای برادر دوییدیم رفتیم حیاط این در حالی بود که در به طرف کوچه نزدیک تر بود و همه اونجا رفته بودن . تو حیاط که رفتم روی پله ها نشستم و شروع کردم به گریه کردن این دفعه به جای خونه خودم می لرزیدم تا نیم ساعت همون جا بودیم بعدش همه رفتیم سراغ تلویزیون که متوجه شدیم زلزله 5.9 ریشتر بوده .... همه جا حرف از تهران میزدن هیچ جا نمی گفت برای قم قراره چه اتفاقی بیفته ..... خلاصه این که دشب خواب به چشم هیچ کس نیومد.... اغراق نکردم اگه بگم که مرگ و عزرائیل و جلوی چشمام دیدم .... ولی من یه چیزی رو اعتراف میکنم تو اون لحظات تنها چیزی که به ذهن آدم نیمیرسه اینه که تو چارچوب در وایستاده یا بره یه جای مطمئن همه نگران هم دیگه بودیم

خدا سر هیچ کسی نیاره تو هیچ جای دنیا ......

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 11:2 AM توسط نخودی |
اثرات تمومی امتحان و ...
  ما که میترسیدیم از هجرت دوست

کاش میدانستیم

روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد!!!

 

   خواهش میکنم تعجب نکنید از این که این قدر زود برای اپیدن اومدم این منم یک نخودی اخه با خودم فکر کردم که ساعت۲.۱۵ یه ذره زود برای خوابیدن برای همین فکر اپیدن به سرم زد به هر حال این ها همه از اثرات تمومی امتحانات هست

راستش وقتی که به چهار شنبه فکر میکنم که قراره برم کارنامه بگیرم دلم هری میاد پایین بعد هر چی اضطراب برای امتحان زمین و زیست داشتم یه جا، میاد سراغم

 ۱. به علت زیاد بودن اضطراب هم امروز با ققنوس رفتیم قم گردی اون هم تو این هوا ساعت پنج بعد از ظهر این هم یکی دیگه از عوارض تمومی امتحانات هست خلاصه شروع کردیم به پیاده روی (نیست که پیاده روی خیلی برای پام خوبه) سر راه ققنوس برای اسنوپی یه لباس خرید و فروشنده هم برای تخفیف واقعا شرمندمون کرد اخه من نمیدونم شماکه نمی خواهید تخفیف بدید چرا خودتون و کوچیک میکنید و وقتی خریدار ازتون تخفیف میخواد با کلی دو دلی دویست تومان تخفیف میدید و با این کارتون باعث میشید که خریدار دلش به حالتون بسوزه و دویست تومان هم روی پولش بذاره و بهتون بده اخه مگه مجبورید مگه زورتون کردن!!!!

هنوز دو قدم راه نرفته بودیم که ققنوس شروع کرد به غرغر کردن که من گرممه بریم یه چیزی بخوریم خب  نزدیک ترین جا یه کافی شاپ بود که من و ققنوس تصمیم گرفتیم که بریم اونجا،در کافی شاپ بسته بود ولی ما در رو باز کردیم و سرمون انداختیم پایین و از پله ها بالا رفتیم Yahoo Hidden Smileys-16وقتی نشستم دیدم که گارسون(البته با یه لباس بهتر) به همراه دو تا خانوم متشخص نشسته و بد جوری هم نگاهمون میکنه از  پایین یکی گفت مهدی در رو باز کنم گارسون گفت نه حالا این دو تا هم .... حالا من خنده ام گرفته بود ققنوس هم گیر داده بود به چی داری میخندی با کلی مکافات براش توضیح دادم و در اون لحظه جفتمون میخواستیم زمین دهن باز کنه و ما بریم توش مخصوصا ققنوس!!!!

بعدش هم که کلی یاده روی و راه رفتن رو ی پل دم غروب و .... الوداع دیگه دوست جو ما می خواست بره مسافرت اه چه لحظه غم انگیزی اوفلیا.....

یحتمل من فردا دعوت حق را لبیک میگم از دست این مهمون تازه وارد ، باور کنید تحمل یه پسر شر خیلی سخته مخصوصا از نوع تخس ان .... خدایا خودت به خیر بگذرون من فقط برای این که یه اشنایی کوچیک با ایشون داشته باشید به یکی از تفریحات ایشون اشاره میکنم ،شیشه خرد کردن یکی از بهترین سرگرمی های پسر خاله عزیز من میباشد یه عنوان مثال یه بار یه سنگ برداشت و پشت در وایستاد و در حالی که شرارتYahoo Default Smileys-11 در چشمانش موج میزد سنگ را به طرف شیشه پرت کرد و با لذتی وصف نشدنی با همون سنگ شروع به خرد کردن خرده شیشه ها کرد !!!

پ.ن:مثلا امروز در قم به خاطر فوت فاضل (مرجع تقلید) عزای عمومی بود ولی کافی شاپ ها شلوغ ترین روز کاریشون رو گذروندن البته باید از اون کافی شاپی که منو ققنوس رفتیم فاکتور بگیریم !!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 3:6 AM توسط نخودی |
سلام آزادی
اه اگر ازادی سرودی می خواند

کوچک

کوچک تر حتی

از گلو گاه یک پرنده !!

سلام سلام سلام چوطورید؟

سلام آزادی  سلام خواب های طولانی سلام وبگردی های شبانه سلام وقت های زیادی سلام اوقات بیکاری سلام کتاب خوندن و چلچراغ خوندن بدون نگرانی سلام .... دلم برای تک تک این لحظه ها تنگ شده حتی برای عصر های کسل کننده جمعه  از امروز شروع شد تمام این آزادی ها شروع شد ....

تو این مدت در حال دست و پنجه نرم کردن غول امتحانات بودم اه اه اه لعنتی ها تا اونجا که میتونستن سخت گرفته بودن. میشه یکی فلسفه سخت امتحان گرفتن و برای من توضیح بده !!!؟ نشد از یه امتحان برگردم یه نفر بگه امتحان و خوب دادم نه این که همه بد داده باشند ولی خب هر کدومش یه شاهکار ادبی و هنری داشتن !!!
بی دقتی های من که شهره ی خاص و عام شده بود سر امتحان بینش دقیقا همون سوالی رو اشتباه نوشتم که وقتی داشتم دوره میکردم همون سوال دیدم و تو دوره هم بهش جواب اشتباه دادم امتحان شیمی که گفتن نمره بالاتر از ۱۸.۵نداشتن فیزیک هم که حتما خبر شو شنیدید برای ریاضی ها که خیلی سخت بود برای ما هم به نوبه خودش سخت بود امتحان زیست هم که اوج هنرشون و طراحی سوال نشون داده بودند پنج تا شکل داده بودند که تو هر کدوم قسمت مشخص شده رو میخواستند ولی ما تو شکل همه چیز میدیدیم الا فلش مورد نظر  نقطه عطف (غیر مستقیم می خواستم بگم خیلی ریاضی خوندم)  سخنان مدیر حوزه بود که می گفت شکل که درباره اش خیلی سوال دارید شکل صحفه ۶۰ کتاب هست اخه نیست که ما تک تک صفحات و حفظ کرده بودیم می دونستیم اون شکل مال چه صحفه ای هست Yahoo Default Smileys-29زبان فارسی هم از اون امتحانات شک آور بود آخه شنیده بودیم که تخصصی ها رو سخت میگیرن ولی نه عمومی ها رو !!! و بالا خره زمین شناسی وای وای من هر چی بگم کم گفتم از روزی که از امتحان ریاضی برگشتم خونه تا ساعت سه دیشب داشتم درس میخوندم با این وجود احساس میکردم هیچی بلد نیستم ولی خب امتحانش راحت بود اگه یه روز بیشتر وقت داشتم قطعا میتونستم ۲۰ بشم البته من تو این امتحان نشون دادم ادم از من بی دقت تر نیست چون یه سوال یک نمره ای رو به راحتی از دست دادم !!! و پایان امتحانات با جمله امیدوار کننده مدیر حوزه بود که گفت کسی که معدلش ۱۲ شده بود دو تا صفر تو کارنامه داشته می تونید امیدوار باشید

 بالا خره دیپلمه هم شدیم ولی خب که چی الان چه اتفاقی افتاد؟ چی شد؟ من که همون نخودی سابق هستم فقط الان دیپلم دارم

خب دیگه من باید برم به این اتاقمون یه سر و سامانی بدم هر چند مامان جون زحمتش  کشیده ولی جمع و جور کردن جزوه ها و دفتر و کتاب ها کار خودم هست  

فعلا

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 9:35 PM توسط نخودی |
دو در کردم
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

اه باران ای امید جان بیداران!

بر پلیدی ها که ما عمری ست در گرداب ان غرقیم

ابا چیره خواهی شد ؟

امروز مدرسه رو دو در کردم ای ول صبح که از خواب بیدار شدم رفتم پیش بابام گفتم امروز درس های مهمی ندارم( فیزیک و شیمی اصلا مهم نیستند ) میخوام بمونم برای امتحان زمین شناسی فردا درس بخونم و در کمال تعجب بابام گفت باشه اشکال نداره منم شاد و مستون یا یه لیوان چای رفتم تو اتاقم اول نشستم یه ذره ۴۰ چراغ خوندم بعد هم همشهری جوان به پیشنهاد اقای برادر بعد از خوندن اینها وجدانم بهم گفت بچه پررو بلند شو برو درس بخون! منم گوش به فرمان وجدان شدم میخواستم که بلند شم درد شدیدی رو از ناحیه معده احساسیدم یه جوری بود که اصلا از جام نمیتونستم تکون بخورم اشکم در اومد اشکال کار این جا بود که من اصلا سابقه معده درد نداشتم  اونم این جوری بعد از اون هم دارو گیاهی بود که مامان جونم به زور میریخت تو حلقم طفلی من !! این هم از دو در کردن ما!

اینو همین الان یادم اومد چند وقت پیش سر یکی از کلاس ها بحث در مورد دوستی دختر و پسر بود مشاور ما گفت که : ببینید مثلا شما تو خونه نهار قرمه سبزی دارید اگه سر راه یه تی تاب بخورید دیگه با اون میل علاقه ی قبلی و همیشگیتون نمیتونید قرمه سبزی رو بخورید در کل قرمه سبزی همون شوهر و تی تاب دوست پسر!! از این جالب تر اظهارات بچه ها بوده یکیشون میگفت خی ما به جای اینکه ۲۰۰۰ پول قرمه سبزی بدیم میریم کلی تی تاب میخریم یا بعضی ها هم که شمکو بودن میگفتم خب  هم تی تاب میخوریم و هم  قرمه سبزی با همون اشتهای قبلی ! 

من چهارشنبه دارم میرم مشهد  اصلا یه حس عجیبی دارم الان هر کی ندونه فکر میکنه اولین باره دارم میرم مشهد یه ترس و اضطراب به همراه خوشحالی عجب حس کوفتییه!!!!! ولی  یه چیزی رو باید  اعتراف کنم که تا قبل از این که رفتنم اوکی بشه از حسودی داشتم میترکیدم کلی داد و بیداد الکی میکردم برام خیلی اذیت کننده بود که من سر کلاس شهرستانی بشینم و دوستام مشهد باشن ای نخودی حسود!

دوستان من رفتم تا یکشنبه بعد پس تا اون موقع

 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 1:8 PM توسط نخودی |
سال نو
خرم ان روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

سلام سلام سلام سال نو همه مبارک(با تاخیر زیاد)

من بالاخره بعر از یه قرن اومدم از همین الان میگم که تا یه هفته پیش هیچ دلیل قانع کننده ای برای ناپیدن نداشتم ولی دقیقا از یه هفته پیش دلیل قانع کننده به وجود اومد بله امتحان خواهش میکنم نتعجبیدی این چیز ها تو مدرسه ما خیلی طبیعی انجام دادن کارهایی که باعث شاخ در اوردن و عصبانی کردن ما بشه به خیال خودشون با گذاشتم امتحانات میان ترم بعد ازتعطیلات باعث میشن که بچه ها تو تعطیلات درس و مشق و فراموش نکنن ( زهی خیال باطل) ولی نمیهمن که جز خسته کردن ما پیامدی نداره

امروز اعصابم خیلی خرده ذهنم مشغوله به خاطر یه چیزهای خیلی مسخره ، یه چیزهای خیلی مهم یه احساس بدی دارم همش یاد ارسال میفتم (در واقع پیارسال) یاد حرفی که ۲۸ بهمن امسال ( در واقع پارسال) بهم گفتن میفتم خدایا ! یعنی امسال قراره چی بشه؟ چی قراره سرمون بیاد ؟ کمکمون کن

زنگ زدم به ققنوس کلی با هم حرفیدیم چیزی حدود یک ساعت  یه چند وقتی بود که با هم این قدر حرف نزده بودیم یه جورایی از وقتی که رشته هامون یکی نشد بهونه برای زنگ زدن به هم دیگه رو کمتر پیدا می کردیم بحث های فلسفی کردیم (مثلا) خیلی خوب بود بعدش نشستم محسن چاوشی گوش کردم و کلی گریه کردم به قول خودش مثل ابر بهار تا حالا هیچ موقع وقتی دلم میگرفت این جوری گریه نکرده بودم هیچ وقت!!!! ولی.....

پ.ن : نمی خواستم اولین پست سال ۸۶ این جوری باشه دوست داشتم بهتر باشه یعنی شاد تر

پ.ن: بچه ها رو میخوان ببرن مشهد اردو امسال هم مثل پارسال نمی تونم برم چون اولویت ندارم خیلی مسخره هست پارسال چون بچه نماز خون نبودم امسال چون صلاحیت نداشتم! بله خب من صلاحیت نداشتم ولی اون دختر فراری صلاحیت داشت به قول معروف همه با هم برابرند ولی بعضی ها برابر ترند

پ.ن: ققنوس د.د

پ.ن :می خواستم بگم که مرسی که تو این چند وقت فراموشم نکردید خیلی خیلی مرسی فعلا که نمیتونم بهتون سر بزنم بعدا از خجالتتون در میام

* بعد نوشت: منم میرم اردو همین!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 0:20 AM توسط نخودی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا